تبليغاتX
مبل خسته
مبل خسته
وبلاگ ادبی (شعر)

 

به آن لحظه ی عزیزی که خسته از سفر آمدی .( خرداد ۸۲ )

 

به محض دیدنت

سردرد عجیبی

مثل ترس زایش دخترکان اعراب جاهلی

مرا احاطه فرموده است

بعد ...

که به خودم می آیم

به تو می روم

... تو به اول من می روی

                        و می روی ...

و قشنگ ترین پیراهنت را می پوشی

و براق ترین چشمانت

در آغوش موهایت را هم

                             همچنین .

 

خورشید که غروب می کند

مثل عروسی که روز پیدایش نمی شود

تو بی امان دود می کنی

تا ناموسم را

از این چشم سفید و بی حیا

دربدر این کوچه و آن کوچه کنی .

وقتی که خجالت کشان

از سبیلم می گذرد

درون دهانم که می ریزد

غیرتم به جوش می آید .

 

نـــــه ...

اینبار دیگر نمی گویم

که صورتم جوش بوسه های تو را می زند

نه نه

این جوش ها

مال چربی و شیرینی زیادی است که می خورم

زیاد دلت را خوش نکن

 

آه من بردم من

برای یک بار من

من دلت را ناخوش کردم !

 

حالا هر پیراهنی که دلت می خواهد بپوش

هر جور که می خواهی با موهایت پز بده

با چشمانت    ناز    کن ... .

هان ... هیس س س س 

آن دختر کچل و عریانی که

از شرم می ترسد

و از ترس دارد شرم می کند

                                   کیست ؟! ...

 

- احمد احمد

مادر چقدر می خوابی

                         بلند شو .

 

نوشته شده توسط احمد بی باک در ساعت 22:22 | لینک  |