تبليغاتX
مبل خسته
مبل خسته
وبلاگ ادبی (شعر)

فقط روزها شب می شوند
 

 

 از خواب که بیدار می شوم

به سرعت لباس می پوشم

تا خودم نباشم

و بعد آینه و زلف هایم

و ریشی که به احترام دلم گذاشته ام تا خوش باشد

و قدم می زنم

از آسفالت میان قبرستان

                             روی مرده ها

تا آسفالت درون شهرمان

                             میان مرده ها

با عینک آفتابی ای

که دنیا را آن طور که باید می بینی .

دیگر دل و دماغ برایت نمی ماند که عاشقانه بسرایی که :

"در این گرمای تابستان

هی برق قطع و وصل می شود

تو را به خدا اینقدر چشمانت را به هم نزن !"

نه دل و دماغ نمی ماند

فقط اینکه

روزی سه وعده

نماز می گزارم

                  بر شکمم !

بر صادق ترین مخلوق خداوندی .

و آخرش اینکه

دوباره هر شب

سرم را بر بالشتی می گذارم

که پر است از پرهای مرغانی

که روزی برای خودشان قدقدی داشته اند .

 

   

نوشته شده توسط احمد بی باک در ساعت 13:7 | لینک  |