شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
فقط روزها شب می شوند
از خواب که بیدار می شوم
به سرعت لباس می پوشم
تا خودم نباشم
و بعد آینه و زلف هایم
و ریشی که به احترام دلم گذاشته ام تا خوش باشد
و قدم می زنم
از آسفالت میان قبرستان
روی مرده ها
تا آسفالت درون شهرمان
میان مرده ها
با عینک آفتابی ای
که دنیا را آن طور که باید می بینی .
دیگر دل و دماغ برایت نمی ماند که عاشقانه بسرایی که :
"در این گرمای تابستان
هی برق قطع و وصل می شود
تو را به خدا اینقدر چشمانت را به هم نزن !"
نه دل و دماغ نمی ماند
فقط اینکه
روزی سه وعده
نماز می گزارم
بر شکمم !
بر صادق ترین مخلوق خداوندی .
و آخرش اینکه
دوباره هر شب
سرم را بر بالشتی می گذارم
که پر است از پرهای مرغانی
که روزی برای خودشان قدقدی داشته اند .
نوشته شده توسط احمد بی باک در ساعت 13:7 | لینک
|
