آمدم بعد از چندین روز البته با یک کار جدید
تقدیم به دوست شاعرم «مجید اجرایی» :
گاهی در مشت یک نفری
و فکر می کنی
که فقط دستت در دستش است همین .
تازه ... دوست هم می داری
دستی دستی
مزه ی دستی دستت می آید
عاشقی می کنی
و بعد ...
دستی دور گردنت می افتد
بوسه ؟!
بدبخت داری خفه می شوی .
می بینی ؟
هر جا آغوشی به لبی به اشاره می نشیند
شعرهامان با دامن های کوتاه دامنه دار می شوند
سیاه / خیس
آن هم
درون گربه ای
که وفا ذاتاً نجس زاده می شود
سگ را می گویم .
می بینی ؟...
چه عرض کنم
که به طول هیچ مستطیلی برنخورد
باید دایره ای فکر کنی
ممکن است
یک قدم آن طرف تر
از کره ی زمین بیفتی پایین .
« هله هله گرگ چَمبری
زهره نداری ببری »
بازی کن !
بازی کن ...
- با عصا ؟!
ماشین ها خیلی دود می کنند
ممکن است
لایه ی ازن سوراخ شود
دایره سوراخ شود
لطفا کمربند های خود را ببندید
داریم سقوط می کنیم .
عجب شعرِ «پساپس ... » ، می بخشید پست مدرنی
احتمالاً
بدون روسری
جایزه ی نوبل بگیرم .
