تبليغاتX
مبل خسته
مبل خسته
وبلاگ ادبی (شعر)

سه روز آزادی
 

سه روز مرخصی بعد از اتمام دوره ی آموزش فرهنگی . 

و اما پیش به سوی شهادت - آموزش نظامی- ، اگر مُردم 

تظاهرات کنید که عکسم را روی پول چاپ کنند ؛  

به ۵۰ تومانی هم راضی ام .  

 کار جدیدم را تقدیم می کنم به جغرافیای تفکر و استاد دوست داشتنی ام 

 «آقای عظیمیان» .

 

 

 

عرق شد

زیر بغل دختری

که حد و مرز بغل را نمی شناخت

در ! / زیر !

          بغل !

از همان موقع عاشق شد

خداوکیلی ...

عشق بوی خوبی نمی داد ؛

بعد

عرق ، عرق

غرق شد

نفسش ...

سه ، دو

           «یک نفر همیشه می میرد»

همچنان که راه می رود شاید .

در ! / زیر !

          بغل ! .

و بعد هر شب

بیوه ای به آغوش بو می کشد

لباس های زیر چرکینش

بیوه ای که دیگر زیر ذره بین نبود

برای مردی

که پاهایش بو می داد

                      ولی عاشق بود

دهانش هم

           ولی شاعر بود

جامه اش سوخته بود از درد

ولی مادرش نام او را

«ابراهیم» گذاشته بود

برای این جور وقت ها .

...

آن مرد مرده بود

از اسب افتاده بود

و زن هنوز

زندگی می کرد

با دل باکره اش ؟

کسی عاشق دلی که باکره نیست نمی شود ؛

وقتی نگاه هایِ مردانِ ریمل زده یِ متلک پور

از این سر خیابان

تا آن سر جو

هورّا می کشند ؛

...

و مرد مردگی می کرد

با دفترش

به احترام

           کلاغی

که میان دو دیوانه می پرد

بی آنکه عرقی کند .

 

نوشته شده توسط احمد بی باک در ساعت 12:2 | لینک  |