بیست اردیبهشت متولد شدم . هیچ کس نفهمید . فقط مادرم به خاطر درد و حالا هم این شناسنامه با جلد قرمز به خاطر وام . حالا کو ... تا خودم بفهمم این شعر رو بخونید :
سلام !
برو گم شو
ديگر در قلب من جاي نداري
به من چه ؟!
بزرگ شده اي خب …
مي بخشيد
سلام
برو گم شو
در آغوشم
تازه …
دلم هم برايت گشاد شده
تا جايت راحت تر باشد ؛
دراز بكش ، بخواب
مرا خواب ببين ؛
هيبت مبلي كه لب نداشت
مبلي كه تنها بود
مبلي كه مِنها بود
مبلي كه مي توان
كنارش
هم
نشست
مبلي كه مي توان ، درآغوشش گرفت
مبلي كه مي توان … .
مبلي كه مي داند اينجا
اشك ، زنانه ترين وجهه ي مردانگي است
بغض مي كند ،
به احترام سه نسل ، سه مرد
خورشيد ، انسان و شب
انساني كه من
مردي كه لوله بود
ميان خورشيد و شب
و خورشيدي كه لوله بود
ميان خدا و آسمان
و شب كه لوله
نه !
گهواره اي ارابه اي براي تو
درون دل گشاد
درون دل گشاده روي من .
آرام مي خوابي
پر هياهو قهقهه مي زني
مي تازي …
دل من كه نه
همه چيز را به شوخي مي گيري
حتي فاصله خدا را تا تو
آنگاه كه از ميان انگشتانت
آسمان را ورانداز مي كني .
خب تا جهنمي نشده ام
و تا دلم گول هيكلم را
و دلت حق شعرم را
نخورده است
بگويم كه …
سلام
دلم برايت تنگ شده .
