با یک کار کوتاه و یک کار بلند :
۱
پدرم دیوارها را رنگ می زد
مادرم که رفت
پدرم زمین ها را رنگ می زند
و او هم که برود
من باید
تو
تو را
رنگ بزنم ...
و من که بروم ؟
« رنگ ها تمام می شوند
شاید » .
2
آهای !
با تو ام ! می شنوی ؟
و تو هم اگر عاشق بودی
دندان هایت کرم می خورد
نیستم ؟!
خوب این دندان های کرم خورده
داستان شیرینی تو را
فریاد می زنند از درد ...
قبول ... تو هم عاشقی
ولی بعد از عاشق شدن مسواک می کنی
تا شب
دهانت
زبانت
خواب های آشفته نبینند
که مبادا بگویی دوستم می داری
شنیدی که ... گفتم تو هم عاشقی
خوب حالا می افتی ؟
آخر آغوشم خسته شد
بس که از بالا نیفتادی پایین
بی انصاف ... دیگرترین دختر
خوب ! باشه ! نیفت
می خواهی ساعتت باشم
تا از همان بالا
دم به دم نگاهم کنی
و ببینی چقدر دیر شده ام
مثل مدرسه مان
مثل داستان های کتاب فارسی اش
بیفت . می افتی ؟
می شنوی سگ ها گوسفند ها و گاو ها گرسنه اند
فریاد می زنند :
حسنک ! دخترک ! کجایی ؟!
به خدا اگر تو را ببینند سیر می شوند
بیفت . نترس .
من سیر نمی شوم
من گاوتر از این حرف ها هستم
بیفت چرا نمی افتی؟
شاید ...
شاید تو ...
خودت را عمداً نمی اندازی
چون می ترسی
می ترسی سیر شوی که من تو را سیر شوم
و نیاز داری که من تو را نیاز داشته باشم
هان ؟ می افتی ؟...
مدرسه مان دیر شد
غذای کوکب خانم یخ کرد
به خدا نه من روبهی که می گذشت از راهی
و نه تو زاغکی قالب پنیری بر دهان بر گرفت و زود پرید
آهان ...
فهمیدم
اینبار دیگر می افتی
الآن کوه را خراب می کنم
روی ریل قطار
تا پیراهنت را دربیاوری
و به لبانت بکشی
تا آتش بگیرد
و دور سرت بچرخانی
و فریاد بزنی :
آقا اینجا ! روی تنم
عشق سقوط کرده است
- هنگام مسواک کردنم آن شب -
لطفاً جلوتر نیائید که ...
و من بدون پیراهن سیر ببینمت
هر چند که هرگز
بدون روسری سیر ندیدمت
و غرور اینکه جلوی من لباس عوض نمی کنی بشکند ...
نه نه ...
تو کودکیت را از یاد برده ای
مثل کتاب کبری زبر درخت آن شب
...نمی دانم ...
شاید هم من از یاد برده ام
که چرا دهقان فداکار کودکیت را
سیر ننگریستم .
می دانم ! می دانم !
تو نمی افتی از بالا
هر چند که آن بالا
یک متری من
روی تنه ی درخت خشکیده ای
زیر نور ماه
بود
باشد
شاید .
