این شعر بلند پیشکش " هشت کتاب " ی که سهراب را
پُر داد
پِر داد
پَر داد .
به بهانه ی سال مرگ " سهراب سپهری " .
با دل بر جا ماندن
و با دلبر جا ماندن
دو ترکیب عزیز است
که با پسری از نواده های " فروغ "
تصادف کرده است . ...
و حالا
یک لشِ بی روحِ بدبو که شعرش می آید :
می بوسمت
مثل نسیمی که می لرزاند آدم خیس را
می بوسمت
تا انحنای حلق " اسمائیل "
می بوسمت
تا جمعه چشم هایت
خسته از عصر پنج شنبه
تعطیل شوند
و این یکی از اختیارات وزنی تنت است
که بزرگی ای شعر
ای چشم های از پس عینک دودی .
تو بزرگی
ولی به خدا من هنوز سوار هواپیما نشده ام
که بدانم چقدر ؟
چگونه ؟
چرا ؟
من حتا سوار خودم هم نشده ام
که بدانم عشق سواری چه کیفی دارد
من سیاه شده ام
مثل "خانه ای که سیاه است "
و فقط یک قلب جزامی
که از شعر جزام گرفته است
تپ تپ می کند
خونریزی می کند .
وای قلبم به لبم رسیده
ولی من هنوز جرأت نمی کنم
که با لب خونی ببوسمت
تو چطور ؟
قلب من !
مغز من !
شعر من !
من هنوز هم شعرم می آید
مثل نیاز واژه ها به سطر
و حس قشنگ چشم انتظاری سطر به واژه ها
و زیباتر دق مرگی سطرها
من هنوز هم شعرم می آید
مثل خودکار بدبختی که فقط هی می نویسد
می نویسد و می نویسد
و تمام که شد
دیگر هیچ
انگار که خودکاری نبوده است
تازه مثل آدمی است
که می خواهد ازدواج کند
آدم وقتی ازدواج می کند
سرش زیر آب می رود
حالا ...
یا باید نفسش زیاد باشد
و یا ...
ماهی بشود .
تو که یک عمر ماهی چشم های من بوده ای ؟ نه!؟
نه ... ماهی افاقه نمی کند
تو یک وال بشو
ای شعر عزیز
ای « الهه ی خون آشام »
ای سیرِ شیر
ای شیرِ سیر
مرا هم قورت بده
تا درونت را ببینم ... بمیرم
آری این شعر من است
دور ساندویچ تو
گاز بزن
لطفاً ...
من هنوز هم شعرم می آید
مرا که قورت دادی خوب !
پس هر دو ی ما اردیبهشتی ایم
اردیبهشت یعنی :
آرد + یای میانجی + بهشت
آردی که من بودم از گندم
و بهشتی که تو بودی از آدم
من هنوز هم شعرم می آید
ولی شعرم نمی آید ...
خودکارم تمام شد
باید با او ازدواج کنم .
