اول چند کار کوتاه :
۱
وقتی اسکیمو ها
با برف خانه می سازند
لب های ما مگر چه کم دارند ؟!
۲
عشق مثل سیگاره
هر پُک که می زنی
باید کلی دود پس بدی ! .
۳
لب هایم به خارش افتاده اند
از تعفّنِ گرگ و میشِ بوسه هایِ بی پدر ؛
وای ...
اگر خدا لب می داشت ! .
و دو شعر بلند تر
۱ تقدیم به بوی بهار :
همچون لیوان ترک خورده ایم
بر لب های هم .
عشق را
هیچ ظرفی مأمن نیست
نه بیابانی که در سرم پیش افتاده است
و نه جوجه هایی که بر تنت لانه جسته اند
عشق تنها مجال کوتاهی است
که از تنفس عطری غریب
برهوتی را
می پراکند
تا حسی را
خاطره
و خاطره ای را
خانه کرده باشد .
۲
آتش کشف شد ؛
از بوسه ی لب های برآماسیده ی انسانی مرد
بر دستان پر هیبت پروردگار
و بعد خدا خدایی کرد
انسان هم نفس کشیدن آموخت
دم و باز دم
با لب های گر گرفته اش .
...
و این چنین بود
که آتش به دل آدمی افتاد
...
چندی نگذشته بود هنوز
که ناگهان دلش یخ زد ؛
آتش پرید
مقابلش نشست ...
او
همسر
برگزیده بود .
