تقدیم به برادرم و هر آنکه خود را برادر می داند !!
زود تن نسپاری به پیری برادر
او پلنگی باز نشسته در آستین داشته همیشه
پلنگی با تاجی از فکاهه ای خونین
با چشم هایی که مغالطه گران تنهایی همند .
پلکی بتکان برادر !
او زنانه زیبا می سازد
فراق را هم حتی
کافی است موهایش را بگشاید از هم
تا بادی جان بگیرد
از امتداد گیسوانش
که قلب توست
و بعد هم لبالب بسازد
دنیایی را
با لبهاش ! ...
تو هم بخند مرد !!
برادرم ؛
دنیا پیر دختر
سر به زانو غنوده ای ست
که اخم هایش آبروی جوانی اش اند.
دستی بتکان برادر !!
پلنگ از جان گریخته ای است " آزادی "
مجسمه ای ست
شبیه یک زن
با قلب گر گرفته ی من و تو بر فراز دستش
در مشتش
تا به فال نیک بگیریم
تمام آتش بازی های این دنیا !!
...
چشمی بریز برادرم !
بگذار خیس بردارد
تا کفش هایت .
تا هر لنگه اش
بوی حقیقی یک " بوسه " را
بر چاک سینه ی تمام دلباختگان دنیا
مشام آویز کند .