تبليغاتX
مبل خسته
مبل خسته
وبلاگ ادبی (شعر)

جایزه ی نوبل

 

 

آمدم بعد از چندین روز البته با یک کار جدید 

 

تقدیم به دوست شاعرم «مجید اجرایی» :

 

 

 

 

گاهی در مشت یک نفری

 

و فکر می کنی

 

که فقط دستت در دستش است همین .

 

تازه ... دوست هم می داری

 

دستی دستی

 

مزه ی دستی دستت می آید

 

عاشقی می کنی

 

و بعد ...

 

دستی دور گردنت می افتد

 

بوسه ؟!

 

بدبخت داری خفه می شوی .

 

 

می بینی ؟

 

هر جا آغوشی به لبی به اشاره می نشیند

 

شعرهامان با دامن های کوتاه دامنه دار می شوند

 

سیاه / خیس

 

آن هم

 

درون گربه ای

 

که وفا ذاتاً نجس زاده می شود

 

سگ را می گویم .

 

می بینی ؟...

 

 

چه عرض کنم

 

که به طول هیچ مستطیلی برنخورد

 

باید دایره ای فکر کنی

 

ممکن است

 

یک قدم آن طرف تر

 

از کره ی زمین بیفتی پایین .

 

« هله هله گرگ چَمبری

 

زهره نداری ببری »

 

بازی کن !

 

بازی کن ...

 

- با عصا ؟!

 

 

ماشین ها خیلی دود می کنند

 

ممکن است

 

لایه ی ازن سوراخ شود

 

دایره سوراخ شود

 

لطفا کمربند های خود را ببندید

 

داریم سقوط می کنیم .

 

 

عجب شعرِ «پساپس ... » ، می بخشید پست مدرنی

 

احتمالاً

 

بدون روسری

 

جایزه ی نوبل بگیرم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط احمد بی باک در ساعت 22:38 | لینک  |