1
می گن
چشم به هم بزنم
تو می آی
راست می گن
من که چشمام به هم نمی رسن
که به هم بزنم .
2
شعر های من پشم
به قول تو
پس تو هم گوسفندی
عزیزم !
3
دانش آموز که بودم
از جای خالی در امتحان بدم می آمد
هنوز هم ...
از جای خالی خیلی بدم می آید
4
ما « جم »ی ها
یک عمر
قلب را کلب گفتیم .
5
حق تو را خورده اند
می دانی الآن باید کجا باشی ؟!
...
در آغوش من .
6
تازه فهمیده ام
چرا کنارم نیستی
چون تو خود یک تنه
هم ماهمی و هم خورشیدم
یک تن و
یک ماه و
یک خورشید
کنار هم ؟!
7
چهار سال پیش
هر جا که من بودم
تو هم می آمدی
اصلاً بود و نبود من مهم نبود
می آ مد ی
و الآن ...
هر جا که هستم
نمی آیی !
چون من هستم
تو نمی آیی
بودن من مهم است
پس
من
یک قدم
مهم تر شده ام
زنده تر شده ام
بود تر شده ام
برای تو .
بیست اردیبهشت متولد شدم . هیچ کس نفهمید . فقط مادرم به خاطر درد و حالا هم این شناسنامه با جلد قرمز به خاطر وام . حالا کو ... تا خودم بفهمم این شعر رو بخونید :
سلام !
برو گم شو
ديگر در قلب من جاي نداري
به من چه ؟!
بزرگ شده اي خب …
مي بخشيد
سلام
برو گم شو
در آغوشم
تازه …
دلم هم برايت گشاد شده
تا جايت راحت تر باشد ؛
دراز بكش ، بخواب
مرا خواب ببين ؛
هيبت مبلي كه لب نداشت
مبلي كه تنها بود
مبلي كه مِنها بود
مبلي كه مي توان
كنارش
هم
نشست
مبلي كه مي توان ، درآغوشش گرفت
مبلي كه مي توان … .
مبلي كه مي داند اينجا
اشك ، زنانه ترين وجهه ي مردانگي است
بغض مي كند ،
به احترام سه نسل ، سه مرد
خورشيد ، انسان و شب
انساني كه من
مردي كه لوله بود
ميان خورشيد و شب
و خورشيدي كه لوله بود
ميان خدا و آسمان
و شب كه لوله
نه !
گهواره اي ارابه اي براي تو
درون دل گشاد
درون دل گشاده روي من .
آرام مي خوابي
پر هياهو قهقهه مي زني
مي تازي …
دل من كه نه
همه چيز را به شوخي مي گيري
حتي فاصله خدا را تا تو
آنگاه كه از ميان انگشتانت
آسمان را ورانداز مي كني .
خب تا جهنمي نشده ام
و تا دلم گول هيكلم را
و دلت حق شعرم را
نخورده است
بگويم كه …
سلام
دلم برايت تنگ شده .
با یک کار کوتاه و یک کار بلند :
۱
پدرم دیوارها را رنگ می زد
مادرم که رفت
پدرم زمین ها را رنگ می زند
و او هم که برود
من باید
تو
تو را
رنگ بزنم ...
و من که بروم ؟
« رنگ ها تمام می شوند
شاید » .
2
آهای !
با تو ام ! می شنوی ؟
و تو هم اگر عاشق بودی
دندان هایت کرم می خورد
نیستم ؟!
خوب این دندان های کرم خورده
داستان شیرینی تو را
فریاد می زنند از درد ...
قبول ... تو هم عاشقی
ولی بعد از عاشق شدن مسواک می کنی
تا شب
دهانت
زبانت
خواب های آشفته نبینند
که مبادا بگویی دوستم می داری
شنیدی که ... گفتم تو هم عاشقی
خوب حالا می افتی ؟
آخر آغوشم خسته شد
بس که از بالا نیفتادی پایین
بی انصاف ... دیگرترین دختر
خوب ! باشه ! نیفت
می خواهی ساعتت باشم
تا از همان بالا
دم به دم نگاهم کنی
و ببینی چقدر دیر شده ام
مثل مدرسه مان
مثل داستان های کتاب فارسی اش
بیفت . می افتی ؟
می شنوی سگ ها گوسفند ها و گاو ها گرسنه اند
فریاد می زنند :
حسنک ! دخترک ! کجایی ؟!
به خدا اگر تو را ببینند سیر می شوند
بیفت . نترس .
من سیر نمی شوم
من گاوتر از این حرف ها هستم
بیفت چرا نمی افتی؟
شاید ...
شاید تو ...
خودت را عمداً نمی اندازی
چون می ترسی
می ترسی سیر شوی که من تو را سیر شوم
و نیاز داری که من تو را نیاز داشته باشم
هان ؟ می افتی ؟...
مدرسه مان دیر شد
غذای کوکب خانم یخ کرد
به خدا نه من روبهی که می گذشت از راهی
و نه تو زاغکی قالب پنیری بر دهان بر گرفت و زود پرید
آهان ...
فهمیدم
اینبار دیگر می افتی
الآن کوه را خراب می کنم
روی ریل قطار
تا پیراهنت را دربیاوری
و به لبانت بکشی
تا آتش بگیرد
و دور سرت بچرخانی
و فریاد بزنی :
آقا اینجا ! روی تنم
عشق سقوط کرده است
- هنگام مسواک کردنم آن شب -
لطفاً جلوتر نیائید که ...
و من بدون پیراهن سیر ببینمت
هر چند که هرگز
بدون روسری سیر ندیدمت
و غرور اینکه جلوی من لباس عوض نمی کنی بشکند ...
نه نه ...
تو کودکیت را از یاد برده ای
مثل کتاب کبری زبر درخت آن شب
...نمی دانم ...
شاید هم من از یاد برده ام
که چرا دهقان فداکار کودکیت را
سیر ننگریستم .
می دانم ! می دانم !
تو نمی افتی از بالا
هر چند که آن بالا
یک متری من
روی تنه ی درخت خشکیده ای
زیر نور ماه
بود
باشد
شاید .
از من بعید است ولی این بار یک کار غیر عاشقانه . به منظور آخرین کار سال ۸۲ ( دفاع مقدس ) :
سلام
بر یک پوتین قشنگ
که بو کرده است
لایِ لاک و ماتیک و
پاهایی که از زانو به پایین نیستند .
هان !
بو !
بوی استخوان یک شهید
بوی استخوان گیر کرده
در گلوی پوتینی شاعر
در گلوی شاعری پوتینی
جفت می شود
اینجا !
با ترسیم وهم آلوده ی
هشت سال سینه خیز
و بعد هم بمب ...
با تورم پایی در یک پوتین
آن دم که گیر می کند
میان راهی که دوستش می دارد
و پایی که به آن عادت کرده است.
و حالا من ...
یک جوان نونوار
که شلوارم بوی توپ و تانک شلمچه می دهد
و پیراهنم بوی یک عرق
بوی عرق خارجی
مثل BOOS مثل OPEN مثل MARINA مثل " من "
با نخ هایی محكم
مسافری از راه ابریشم
ابریشمی که بوی موج خاله زنک
بوی فرکانس "رادیو فردا"
بوی خنده های دیوار چین می دهد .
باز هم من
یک جوانِ نونوار
نه
یک جوانِ بی پوتینِ بی حواسِ شاید هم زرنگ
دارد شهید می شود
در باتلاق شلمچه
که پُر است از جسد
با پاهایی که تاول زده اند از پوتین دیگر
پُر است از
دخترانی که فقط اندامشان زیباست
پُر است از پسرانی که رژ می کشند
تا تکان دهند
پاهایی را
که از زانو به پایین ...
نه
از پایین به زانو
نیستند .
این شعر بلند پیشکش " هشت کتاب " ی که سهراب را
پُر داد
پِر داد
پَر داد .
به بهانه ی سال مرگ " سهراب سپهری " .
با دل بر جا ماندن
و با دلبر جا ماندن
دو ترکیب عزیز است
که با پسری از نواده های " فروغ "
تصادف کرده است . ...
و حالا
یک لشِ بی روحِ بدبو که شعرش می آید :
می بوسمت
مثل نسیمی که می لرزاند آدم خیس را
می بوسمت
تا انحنای حلق " اسمائیل "
می بوسمت
تا جمعه چشم هایت
خسته از عصر پنج شنبه
تعطیل شوند
و این یکی از اختیارات وزنی تنت است
که بزرگی ای شعر
ای چشم های از پس عینک دودی .
تو بزرگی
ولی به خدا من هنوز سوار هواپیما نشده ام
که بدانم چقدر ؟
چگونه ؟
چرا ؟
من حتا سوار خودم هم نشده ام
که بدانم عشق سواری چه کیفی دارد
من سیاه شده ام
مثل "خانه ای که سیاه است "
و فقط یک قلب جزامی
که از شعر جزام گرفته است
تپ تپ می کند
خونریزی می کند .
وای قلبم به لبم رسیده
ولی من هنوز جرأت نمی کنم
که با لب خونی ببوسمت
تو چطور ؟
قلب من !
مغز من !
شعر من !
من هنوز هم شعرم می آید
مثل نیاز واژه ها به سطر
و حس قشنگ چشم انتظاری سطر به واژه ها
و زیباتر دق مرگی سطرها
من هنوز هم شعرم می آید
مثل خودکار بدبختی که فقط هی می نویسد
می نویسد و می نویسد
و تمام که شد
دیگر هیچ
انگار که خودکاری نبوده است
تازه مثل آدمی است
که می خواهد ازدواج کند
آدم وقتی ازدواج می کند
سرش زیر آب می رود
حالا ...
یا باید نفسش زیاد باشد
و یا ...
ماهی بشود .
تو که یک عمر ماهی چشم های من بوده ای ؟ نه!؟
نه ... ماهی افاقه نمی کند
تو یک وال بشو
ای شعر عزیز
ای « الهه ی خون آشام »
ای سیرِ شیر
ای شیرِ سیر
مرا هم قورت بده
تا درونت را ببینم ... بمیرم
آری این شعر من است
دور ساندویچ تو
گاز بزن
لطفاً ...
من هنوز هم شعرم می آید
مرا که قورت دادی خوب !
پس هر دو ی ما اردیبهشتی ایم
اردیبهشت یعنی :
آرد + یای میانجی + بهشت
آردی که من بودم از گندم
و بهشتی که تو بودی از آدم
من هنوز هم شعرم می آید
ولی شعرم نمی آید ...
خودکارم تمام شد
باید با او ازدواج کنم .
از آدم هایی که زنده اند خیلی ها به وبلاگ من سر نمی زنند و فقط بعضی ها می روند و می بینند . و از این بعضی ها فقط بعضی بعضی ها نظر می دهند - روی مدادم دست می کشند و روی دستم مداد - و نمی دانم چرا اون یکی بعضی بعضی ها نمی نویسند .
با این حال من خودم را ادامه می دهم .
این همه راه را می روی
تا به شهر برسی
و من
اینهمه شهر می روم
تا به راه برسم .
ولی عبور از دروازه های این شهر
با انبوهی از سربازان ریمل زده ی گیوتین مانند
که چهار سر را
بی آب
بی بسمل
نوش جان فرموده است
سرعت عملی می خواهد
سریعتر از " نه " های فی البداهه تو
و سرعت من
در حد راه رفتن زنی پا به ماه
که فقط
در انتظار زائیدن
دستمال کاغذی ها را
خیس و مچاله می کند .